![]() |
![]() |
|
|
سلام امروز عصری داشتم یه سری مطالب می خوندم که خیلی جالب بودند و بخاطر اینکه بعضیا ازم انتقاد می کنن که چقدر تنبلم و دیر بدیر آپ می کنم گفتم که امشب وصل نت بشم و این مطالب رو تو اینجا بنویسم. ولی امشب بدجور دلم گرفتست... خیلی دوست داشتم که الان یکی باشه تا بتونم باهاش صحبت کنم ولی سنگی جزء اینجا رو صبور خودم پیدا نکردم که حرفهای دلمو باهاش بزنم . یمدته زندگیم بهم ریخته ست اصلا توانایی اینکه بخوام حواسم رو متمرکز کنم ندارم . تا چند سال پیش وقتی اسم عشق و عاشقی به گوشم می رسید خنده م می گرفت اگه هم کسی می اومد بهم می گفت دل بسته به کسی شده اونو به تمسخر می گرفتم ولی نمی دونم این چه بازی روزگاریه؟! حالا خودم به این که نمی دونم اسمش رو چی بزارم مبتلا شدم ... آره عاشق شدم . به هرکی می گم بهم می خنده ... مگه بمن نمیاد که دل بسته به کسی بشم؟! چند وقت بود که دلم بدجور پیش کسی گیر کرده بود هر وقت خواستم برم باهاش حرف بزنم و موضوع رو باهاش در میون بزارم روم نمی شد و همیشه دلم ازم شاکی بود تا اینکه دیگه نتونستم حریف دلم بشم و دلمو زدم به دریا ... رفتم هرچی تو دلم بود رو بهش گفتم و سفره دلمو واسش پهن کردم ... ولی اونم به تمسخرم گرفت بعدش هم بهم گفت که به کس دیگه ای علاقمند .... من امشب نیومدم که این حرفا رو بزنم ... مادرم از همون بچگی بهم می گفت که تو همه حال توکلت بخدا باشه ... خدا جونم نمی خوام کاری کنم که غضب تو رو دنبال داشته باشه .... خدایا توکلم بتوست و راضیم به اونچه که تو راضی باشی ... خدایا درسته که واست بنده ی خوبی نبودم ولی مگه بدا دل ندارن؟! مگه آدم بدا حق عاشق شدن ندارن؟! می گن میزبان خیلی خوبی هستی و نمی زاری مهمونهات دست خالی از پیشت برن خدایا من امشب با دلی شکسته...قلب سوزناک و دیدگانی تر به درگاهت اومدم... بخدا دوستش دارم ... ای خدا کاری بکن ... تا بفهمه چقدر براش می میرم. ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا آهای تو که این همه دوری از من می دونی دلیل گریه هام و این حرفهام جیه؟! دلیلش چیزی جز بی تو بودن نیست. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:59 توسط مهدی |
|
|
هزار جهد بکردم که دل به کس نسپارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 10:20 توسط مهدی |
|
|
گفتم : خدای من ، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟ گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت برمن تکيه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اينگونه زار بگريم ؟ گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود . گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟ گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسيد . گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟ گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ،بارها گل برايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی . گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی ؟ گفت :اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفايت می دادم گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ... گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:35 توسط مهدی |
|
|
فرياد نزن ای عاشق
بي سبب نيست چنين فريادم بی گناه در دام عشق افتادم چه درست و چه غلط زندگي هم خودم هم تورو بر باد دادم بی گناه در دام عشق افتادم اگر احساسم رو مي فهميدی... ما سزاوريم اگر گريانيم وقتی پيمان دل را مي بستيم گفته بودی فقط عاشق هستيم ولی با عشق نگفتيم هرگز نه گناه کرديم نه بی تقصيريم منو تو بازي چه ي تقديريم هردو در بيراهه ي بيراه عشق با دلو احساس خود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 12:38 توسط مهدی |
|
|
اکنون دیگر تنهای تنهایم...طعم تلخی که روز ها بود از طعم های زندگی پاک شده بود دوبـــاره به سراغم آمده.آن روز گفتی تو هم تنها شده ای. اما تنهایی تو را هستند چند رفیق شفـیق که بشنوند ...تنهایی من مال من است...در و دیوار و پنجره اند که میشنوند...دیگران مرا آنطور باور دارند که پیش از این بوده ام: رویی خوش...لبی خندان...آماده برای شنیدندرد دل هایشــان...آنکه اشــک و تنهاییش تنها برای خودش بود...آنکه مرهــمی بود برای زخــم ها...آنکه لبخند می نشاند بر لب ها... اکنون بیا...بیا ببین چه گونه شده ام ...بیا ببین بال های شکســته ام را ...بیـا ببـین چشـم های خیـس همیـشه منتظـرم را ...بیـا ببیـن چـگونـه از جـمع گریزانم...بیا ببین با بودنم تنها سردی می آورم برای دوستانم...مگر من چقـدر بد بودم که ترکم کردی؟! مگر تو نبــودی که می گفتی من سراپا خـوبی ام؟هـمه خوبی هایم بدی شد به یک آن؟ چرا به زیر پا گذاشتی آن حرف های خوب را؟چـرا آن شب گفتی حرف ها و شعر ها و گفته ها و قصه هایت همه از سر بچگی بود؟! کاش ترکم نمی کردی...کاش و از آن کاش های محـال...کاش ترکم نمی کردی .. تا شبم ایــنقدر تنها و تاریک و سرد نبود...تو این روز ها به من می اندیشـی؟به اینکه بر من چه گذشـت؟اینکه من هم در این میان حقـی داشتم؟اینکه اکنون بر من چه می گذرد...؟اگر بـاور می کـردم که دیگـر دوستـم نـداری شاید انتـظارت را نمی کشیدم...اما نمیتـوانم بـاورکنم...پس آن برق چشمانت در آخرین نگاه چی بود؟آن گرمی دست حتی در آخرین تماس چـه بود؟آن لرزش صـدا حتـی در آخـرین کلام چه بود؟ پس چـرا در لحـظه وداع گفتی مراقـب خـودت باش.....؟منتظر می مانم...انتظاری از روی حماقت...انتظاری برای آنکه نمی آید...اما این انتظار تنها امیـدبرای بودن است..تا آن روز که دل بر دیگری ببندی..تا آن روز که دست دیگری را بگیری...تا آن روزچه نزدیک باشی چه دور منتظرت می مانم...در انتظار آنکه بیایی و از نو بسازیمش...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 12:29 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و نا شنیده فراموش می کنی رگبار نوبهاری و خواب دریچه را از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی دست مرا که ساقه سبز نوازش است با برگهای مرده هم آغوش می کنی |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|